-
سی و یک
دوشنبه 17 مردادماه سال 1390 15:23
جانم از غم بر لب آمد، آه از این غم، چون کنم؟ باعث خوشحالی جان غمین من کجاست؟ ای صبا! یاری نما، اشک نیاز من ببین رنجه شو بنگر که یار نازنین من کجاست؟ دور از آن آشوبِ جان و دل، دگر صبرم نماند آفت صبر و دل و آشوبِ دین من کجاست؟
-
سی
یکشنبه 16 مردادماه سال 1390 14:02
کسی خود جان نَبُرد از شیوهی چشم فسونسازت دگر قصد که داری ای جهانی کشتهی نازت؟ نمیدانم که باز ای ابر رحمت بر که میباری؟ که بینم در کمینگاه نظر، صد ناوکاندازت همای دولتی، تا سایه بر بام که اندازی خوشا بخت بلندی را که سوی اوست پروازت چه گفتم! اله اله! آن چنان سرکش نیفتادی که آساید کسی در سایهی سرو سرافرازت
-
بیست و نه
شنبه 15 مردادماه سال 1390 11:04
گریه، بس کردهام ای جغد! نشین فارغبال که خطر نیست در این خانه ز سیلاب امشب
-
بیست و هشت
سهشنبه 11 مردادماه سال 1390 01:54
گَهی از مِهر یاد عاشق شیدا کند یا رب؟ چو شیدایی ببیند، هیچ یاد ما کند یا رب؟ گرفتم کآن مسافر، نامه سوی من روان سازد چهسان قاصد، منِ گمنام را پیدا کند یا رب؟
-
بیست و هفت
شنبه 8 مردادماه سال 1390 02:49
من، رندِ گداپیشه و او پادشهِ حُسن با هم چو منی کِی شود از عار مصاحب؟ یکباره چرا قطع نظر میکنی از ما بودیم نه آخر به تو یکبار مصاحب؟
-
بیست و شش
پنجشنبه 6 مردادماه سال 1390 01:38
قصهی مِی خوردنِ شبها و گشت ماهتاب هم حریفان تو میگویند پیش از آفتاب مجلسی داری و ساغر میکشی تا نیمشب روز پنداری نمیبینیم چشم نیمخواب؟ باده گر بر خاک ریزی به که در جام رقیب میخورد با او کسی، حیف از تو و حیف از شراب! «وحشی»ِ دیوانهام، در راستگوییها مثل خواه راه از من بگردان خواه رو از من بتاب
-
بیست و پنج
چهارشنبه 5 مردادماه سال 1390 02:03
خودنمایی کِی کند آن کس که واصل شد به دوست چون نماید مه چو گردد متصل با آفتاب کِی دهد در جلوهگاهِ دوست، عاشق راهِ غیر دم مزن از عشق گر ره میدهی بر دیده خواب
-
بیست و چهار
سهشنبه 4 مردادماه سال 1390 01:45
دلم را بود از آن پیمانگسل، امیدِ یاریها به نومیدی کشید آخر، همه امیدواریها رقیبان را ز وصل خویش تا کی معتبر سازی؟ مکن جانا که هست این موجب بیاعتباریها به اغیار از تو این گرماختلاطیها که من دیدم عجب نبوَد اگر چون شمع دارم اشکباریها
-
بیست و سه
دوشنبه 3 مردادماه سال 1390 01:31
ای سرخ گشته از تو به خون، روی زرد ما ما را ز درد کُشته و غافل ز درد ما از تیغِ بیملاحظهی آه ما بترس اولی است این که کس نشود همنبرد ما در آه ما نهفته خزان و بهار حُسن تأثیرهاست با نفَس گرم و سرد ما رخش این چنین متاز که پیش از تو دیگری کرده است این چنین و ندیده است گَرد ما صد لعبِ بوالعجب شد و صد نقشِ بد نشست تا...
-
بیست و دو
شنبه 1 مردادماه سال 1390 10:24
از کاه، کهربا بگریزد به بخت ما خنجر به جای برگ برآرد درخت ما الماس ریزه شد نمک سودهی حکیم در زخم بستن جگر لختلخت ما با این همه خجالت و ذلّت که میکشم از هم فرو نریخت زهی روی سخت ما زورق گران و لجّه خطرناک و موج صعب ای ناخدا نخست بینداز رخت ما
-
بیست و یک
جمعه 31 تیرماه سال 1390 10:44
زهر ندامتی است که بردیم زیر خاک این سبزهای که سر زده از روی خاک ما مغرور حُسن خود مشو و قصد ما مکن کاین حُسن توست از اثر عشق پاک ما
-
بیست
پنجشنبه 30 تیرماه سال 1390 07:56
صد حیف از محبّت بیش از قیاس ما با بیوفای حقِّ وفا ناشناس ما بودی به راه سیل بسی به که راه او طرح بنای عشق محبّتاساس ما
-
نوزده
چهارشنبه 29 تیرماه سال 1390 08:17
کس نزد هرگز در غمخانهی اهل وفا گر به او گویند بر در کیست؟ گوید آشنا چیست باز این زود رفتن یا چنین دیر آمدن بعد عمری کآمدی بنشین زمانی پیش ما
-
هجده
سهشنبه 28 تیرماه سال 1390 07:53
گنج صبری بیش از این در دل به قدر خویش بود لشکر غم کرد غارت نقد این گنجینه را
-
هفده
دوشنبه 27 تیرماه سال 1390 08:32
خواه آتش گوی و خواهی قُرب، معنی واحد است قُرب، شمع است آن که خاکستر کند پروانه را هر چه گویی آخری دارد به غیر از حرف عشق کاین همه گفتند و آخر نیست این افسانه را گرد ننشیند به طرف دامن آزادگان گر براندازد فلک، بنیاد این ویرانه را
-
شانزده
یکشنبه 26 تیرماه سال 1390 09:03
«وحشی»صفت ز عیبِ کسان دیده بستهام ای عیبجو برو که بس است این هنر مرا
-
پانزده
جمعه 24 تیرماه سال 1390 22:39
من سر زنم به سنگ و تو ساغر زنی به غیر این سرزنش میانهی عشاق، بس مرا
-
چهارده
جمعه 24 تیرماه سال 1390 08:08
گوشهی ناامیدیام، داد ز صد بلا امان هست قفس، حصارِ جان، مرغِ شکستهبال را من که به وصل، تشنهام، خضر، چه آبم آورد؟ رفع عطش نمیشود تشنهی این زلال را
-
سیزده
پنجشنبه 23 تیرماه سال 1390 20:04
گر به بدنامی کِشد کارم در آخر، دور نیست من که نشنیدم در اوّل، پندِ نیکاندیش را
-
دوازده
پنجشنبه 23 تیرماه سال 1390 16:48
منعِ مِهر غیر، نتوان کرد یار خویش را هر که باشد، دوست دارد دوستدار خویش را هر نگاهی از پی کاری است بر حال کسی عشق میداند نکو، آداب کار خویش را
-
یازده
سهشنبه 21 تیرماه سال 1390 00:27
عزّت مبر در کار دل این لطف بیش از پیش را این بس که ضایع میکنی بر من جفای خویش را لطفی که بدخو سازدم نآید به کار جان من اسباب کین آماده کن خوی ملالاندیش را بر کافرِ عشقِ بُتان، جایز نباشد مرحمت بیجرم باید سوختن، مفتی منم این کیش را عشقم خراش سینه شد گو لطف تو مرهم منه گر التفاتی میکنی، ناسور کن این ریش را چون نیش...
-
ده
دوشنبه 20 تیرماه سال 1390 01:06
بار فراق بستم و جز پای خویش را کردم وداع، جملهی اعضای خویش را
-
نُه
یکشنبه 19 تیرماه سال 1390 01:53
نبوَد طلوع از برج ما، آن ماهِ مهرافروز را تغییر طالع چون کنم این اخترِ بدروز را دل، رامِ دستت شد ولی، بر وی میفشان آستین ترسم که ناگه رَم دهی این مرغِ دستآموز را با آن که روز وصل او، دانم که شوقم میکُشد ندهم به صد عمر ابد، یک ساعت آن روز را
-
هشت
شنبه 18 تیرماه سال 1390 02:19
نرخِ بالا کن متاعِ غمزهی غمّاز را شیوه را بشناس قیمت، قدر مشکن ناز را پیش تو من کم ز اغیارم و گر نه فرق هست مردم بیامتیاز و عاشق ممتاز را صیدبندانت مبادا طعن نادانی زنند بهر صید پشه، بند از پای بگشا باز را انگبین، دامِ مگس کردن ز شیرینپیشهای است برگذر نِه دام، مرغِ آسمانپرواز را بر دِه ویران چه تازی؟ کشوری تسخیر...
-
هفت
جمعه 17 تیرماه سال 1390 01:23
عرض فروغ چون دهد مشعلهی جمال تو قصه به کوتهی کشد شمعِ زباندراز را
-
شش
پنجشنبه 16 تیرماه سال 1390 03:21
شد ز تو زهر خوردنم، مایهی رشک عالمی بس که به ذوق میکِشم این مِیِ ناگوار را نیم شرر ز عشق بس تا ز زمین عافیت دود بر آسمان رسد خرمن اعتبار را وحشی اگر تو عاشقی کو نفس تو را اثر؟ هست نشانهای دگر سینهی داغدار را
-
پنج
چهارشنبه 15 تیرماه سال 1390 02:25
من آن مرغم که افکندم به دام صد بلا خود را به یک پرواز بیهنگام کردم مبتلا خود را نه دستی داشتم بر سر، نه پایی داشتم در گِل به دست خویش کردم این چنین بیدستوپا خود را چو از اظهار عشقم خویش را بیگانه میداری نمیبایست کرد اوّل به این حرف آشنا خود را
-
چهار
چهارشنبه 15 تیرماه سال 1390 02:24
خوان زیبایی به نعمتهای ناز، آراست حُسن نعمت این خوان، گوارا باد مهمان تو را صد چو «وحشی» بستهی زنجیر عشقت شد ز نو بعد از این گنجایش ما نیست زندان تو را
-
سه
چهارشنبه 15 تیرماه سال 1390 02:24
چند به دل فرو خورم، این تَفِ سینهتاب را در تهِ دوزخ افکنم، جانِ پراضطراب را تافته عشق، دوزخی، ز اهل نصیحت اندر او بر من و دل گماشته، صد مَلکِ عذاب را خیل خیال کیست این، کز در چشمخانهها میکِشد این چنین برون، خلوتیان خواب را
-
دو
چهارشنبه 15 تیرماه سال 1390 02:24
ما شعلهی شوق تو به صد حیله نشاندیم دامن مزن این آتش پوشیدهی ما را ناگاه به باغ تو خزانی بفرستند خرسند کن از خود دل رنجیدهی ما را